تبليغاتX
من و خدا

 

خدا که عاشق می شود

ابراهیم اتش می شود..

خدا که عاشق می شود، هاجر به نفس نفس افتاده

و اسماعیل خیس زمزم شده..

 

خدا که عاشق می شود، موسی دم فرو می بندد

و طور مدهوش تکلم می شود..

 

خدا که عاشق می شود، مریم مادر شده..

خدا که عاشق می شود، بیخودی و بیهوشی جای طواف عشق را می گیرد..

خدا که عاشق می شود، علی(ع) می افریند..

 

 

نازنینم

عزیزدلم

روزهایی که عاشق می شوی

روزهای سنگینی است......

 

روزهای عاشقی تو

خیس اشکم

روزهایی که سرت را خم می کنی و روی خیالم را می بوسی

 

 

این روزها و شبها

روزهای عاشقی تو

به طرز هولناک زیبایی زلزله می اید

طوفان می شود

و قانون سرد و خشک زمینی بودنم را به هم می ریزی

 

روزهای عاشقی تو

دلم می خواهد بچرخم

بچرخم و عقلم را پرتاب کنم انسوی اسمان کعبه

بچرخم و غزل شوم در گوشهای تو

بچرخم و اشک شوم روی گونه های تو

بچرخم و اب شوم کف دستهای تو

 

روزهای عاشقی تو.......

بگذریم.

  

لالتر از همه روزهایی ام که طعم بوسه های عاشقانه تو را می دهد.......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 18:41  توسط من و خدا | 
 

این روزا کلی مهمون داریم از همه جا

انگلیس..بلژیک.. روسیه.. عراق.. عربستان..سوئد .. ترکیه.. امارات.. مالزی و ............

 

خدایا!

سفره ام مثل دستام برای این مهمونای عزیزکرده تو خالی مونده

خدایا خودت ازشون پذیرایی کن

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 18:5  توسط من و خدا | 

 

لباس سپیدم را تن می‌کنم و به سمت قبله چشمانت می‌آیم. محرم می‌شوم و راهی بیت‌الحرام عشقت...

  

سلام

(عاشقانه‌ام را عاشقانه بخوان)

شراب طهور چشمهایم شده تو و عشق بی نظیرت.. شرب مدام..

یار مرا.. غار مرا.. عشق جگرخوار مرا

بهانه‌های هرلحظه‌ام برای ماندن در کنار توست این روزها

درپی توام عزیز ناممکن این همه خوبی بی‌دریغ

از تبار سپیده و نورهای سبز شده

چه می‌گویم؟

گرمای حضورت را حس می‌کنم... من مست و تو دیوانه........

ببند پنجره‌ها را.. این باد سمج سرک می‌کشد که رازمان را بداند... در تب تو نوشتن تمام تنم را می‌لرزاند.

 

می‌بینی؟ دارم سر به سر آسمان می‌خوانمت و باز سرریز می‌شوم که می‌نویسمت

دلتنگی طواف دارم عزیزکم

حاجی دیوانه‌ام من نشمارم طواف

 

بگذار بچرخم دورت

من و ستاره‌ها و فرشته‌ها و پروانه‌ها و آفتابگردان‌ها و دریاها و آسمان‌ها

بگذار بچرخم که چشمهای تو کانون دنیاست

ام‌القرای مملکت عشق...

گرد رخسار تو روح‌القدس آید به طواف.......

 

اینجا هبوط ماست بهار دلم؟

پس چه هبوط عاشقانه‌ای داریم ما تبعیدی‌ها

(پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت)

 

باز هم نگاه کن

امروز چشم در چشمم شدی دل آسمان غبطه خورده به حالم

آمدی و این سینه تا چهل سال نماز تحیت دارد.

نام تو شاه کلید درهای عشق است...

 

عزیز جامع الشرایط دلبری

دایره‌المعارف حی و حاضر سفرهای عاشقانه‌ام

کرشمه بی‌مانند عالم

ارشاد کن..

حضرت استفتائات تبصره‌ناپذیر دل نیازآلودم

فتوای خرابی دلم را به گوشه نگاهی صادر کن..

تو حاجت منی و من حاجی تو...

این سعی به عشق توست نازنینم...

وقتی تو را می‌خوانم و به رویم لبخند می‌زنی غوغایی

گر ببینند همه، وای من و وای همه..........

 

لیالی تالی هم مصحف تو می‌شوم و به هر گوشه نور نازل می‌کنم

لا یمسه الا المطهرون.

(شان نزول این عاشقانه‌ها همان چشم در چشم شدنیست که..........)

 

تو حسن تعلیل تلاشی به تمامی نرسیدن‌ها

تمام راه را هروله می‌کنم.

 

تازگی‌ها نمی‌دانم چرا صدایت که می‌زنم گریه‌ام می‌گیرد

آب زمزم برای درمان خوبست.

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

 

عزیز

نازنین

دوستت دارم

محبوب محتشم قلب بیتابم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 22:23  توسط من و خدا | 
 

من منتظرم تو را که تشریف غمت

داغی ست برازنده دلهای بزرگ

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 13:59  توسط من و خدا | 

 

می گفت: باید درد بکشی تا نزدیک شوی

معنی حرفش را نمی فهمیدم

می گفتم: من می خواهمت... حتی به بهای رفتن در اتش و گداختن.

 

می گفت: هرانچه می اید  باید صبورانه تماشا کنی

می گفتم: باشد..قبول.

هرچه باشد  بهایت من حاضرم.

 

گذشت...

و من رهایش نکردم.

دید که من مصرم و عاشقم کرد

بعد از من دورش کرد

 

در اتش که بودم بارها با خودم گفتم: "او را یا او را!"

"او یا او"...

 

با تردید نگاهش می کردم

اما انقدر زیبا بود که هرچه جز "او" را فراموش می کردم...

 

وقتی از دوری "او"  بیتاب می شدم و به "او" پناه می بردم

چنان در اغوشم می گرفت که به جای "او" عاشق اغوش او شدم

انجا بود که دانستم چرا تا اتش زیر پایم نبود به سمتش خیز بر نمی داشتم.

 

حالا مدتهاست که درد فرو می برم و فقط تماشا می کنم..

که دریافته ام صبر میوه ایست تلخ که نتیجه ای شیرین دارد.....

 

 

گذشت...

و امروز "او" برایم قصه ای تازه نوشته

شاید چون ماجرایم خیلی تکراری شده...

اینکه غصه ها دیگر صبر تلخ نباشد!

که اتش را گلستان ببینم... هرچند حتی فکرش هم ترسناکست

 

اما ایمان دارم انکه من را تا امروز زنده و امیدوار به ادامه نگه داشته

خودش بر ادامه قادر است

که من با پاهای او راه می روم

با دست او می نویسم

با امید او صبح می کنم

و اگر انچه هست به دست او شده.. خودش هم بر ادامه قادرست

چنانکه پیش از این هم از ان اوست.

 

 

گذشت...

و او همیشه مهربان بود.

 

 

 

-------------------------------------------------------------------

 

 

* دعا کنید کارم درست شود.... دعای نسیه هم نمی خواهم! نقد نقد دعایم کنید... همین حالا..

دعایم نمی کنی؟!

اللهم صل علی محمد و ال محمد. خدایا کار مریم را درست بفرما! اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم.

لااقل با چشم  که دعا رو خوندی!

یا علی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:48  توسط من و خدا | 

 

حالا بیا و خودت بگو

بگو وقتی انهمه مطمئن تشویقم کردی به افشای راز......

بگو حالا چه کار کنم؟

اینجا که در و دیوار هم

مدام صدای تو را برایم تکرار می کند.....

اینجا که حتی وقتی جلوی اینه می ایستم

دیگر خودم _مریم صبور_سابق را نمی بینم

اینجا که فقط تو را می بینم

حتی توی مردمک چشمم.....

اینجا که دستم را به یاد دست تو بو می کنم

اینجا که قلبم سرش را به سینه می کوبد و ارام نمی گیرد

مرا کیفیت چشم تو کافیست

جز این نمی خواهم

 

بگو

بگو اصلا چقدر راه تا انجا که تویی فاصله هست؟

چند قدم؟

چند نفس؟

به خدا که اگر صبور نبودم همه این راه را تا تو می دویدم

به خودت که اگر صبر نداشتم یک لحظه هم اینجا دوام نداشتم

 

من را نگاه کن

ببین اینهمه کار برای دختر جوانی به سن من زیاد نیست؟

هست؟!

فکر می کنی برای چه اینهمه را بر خودم اوار کردم؟

برای اینکه بگذرد

این انتظار طولانی شده بگذرد

بگذرد و نفسم بالا بیاید

بگذرد و ندانم که این زخم معده است که تابم را می برد یا زخم دلتنگی

آآآآآآآآآآی اینجا هوا تنگ است

 

اصلا من اهل اینجا نیستم

اهل این تهران دودگرفته نیستم

اینجا اگر سلام کنی محالست جوابت را بدهند

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هرقدر هم گرم و صمیمی باشی

اینجا جواب سلام دادن خیلی سخت شده برای مردم

 

آآآآآآآآآآی من را ببر

نمی خواهم رنگ سلامم مات شود و محو شود بین اینهمه دود

 

نازنینم

مهراوه

این شهر پر از دود شده

مراقب نگاه زلالت باش

نکند گردی از اینها به روی ماه تو بنشیند

نکند تو هم مثل دل من ..........

نه

زبانم لال

حضور تو گرد را از دل من پاک می کند

تو همان معنای عظیم و پاکی

فقط نازنین

اوای لن ترانی تو را چطور طاقت بیاورم

به خدا

به خودت

به روی ماه خودت

دلم تنگست...........

ولی باز هم صبر می کنم

تا هرجا که تو صدایم بزنی که: سلام..................

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 17:34  توسط من و خدا | 

 

اوای کنسرت ارکستر سمفونیکave maria  از اندره بوچلی و به رهبری میونگ ون چانگ در اتاق پیچیده.

چشمها و دستهای هوشیار ون چانگ به گاه ارکستر هزارهزار گوش می شود که اواهای سره را از ناسره از میان دست و زبان نوازنده تشخیص دهد. باز هم تمام وجودم به رهبر اگاه و هوشیار ارکستر هستی متوجه می شود.

انچنان با ظرافت و حساسیت و با همه وجود دارد به ذره ذره اینهمه اوای وحشی رام شده گوش که نه.. که جان و دل و هستی می سپارد که ناخوداگاه تحسینش می کنی...

شکوه و هیبت رهبر ارکستری با چنین شنوایی و هوشیاری.. یک به یک نوازنده ها و همسرایان را مسحور می کند... انگار که حتی فکر اشتباه هم به سرشان نمی زند! ذره ای زیروبم بودن کل ارکستر را به هم میزند.. از عدالت خارج می کند...

 

رهبر ارکستر هستی و حیاتم را می بینم که دارد چه نشانه هایی به من ارائه میدهد که چگونه بزنم و چگونه نزنم... چه بخوانم و چه نخوانم......

چطور باید نت ها را مطالعه کنم 

نت ها را که به ما سپرده و ما باید تمرین کنیم که روز اجرای ارکستر صدای خوبی از سازمان بیرون بیاید...

 

وقتی عیان می بینی که رهبری هوشیار و بینا و شنوا لحظه به لحظه.. ذره به ذره نواختنها و اجراهایت را می بیند و می شنود و از همه خارجهایت خبر دارد.. چه حسی داری؟

عظمت و قداست این رهبر دانا و هشیار چگونه مسحورمان نمی کند که در اجرای نتهای ویژه خودمان دقت داشته باشیم؟ از انها مراقبه کنیم..

 

شاید زمان برخواستن صدای ساز ما همین فردا باشد.. چه کسی می داند.....

از نت هایی که نواخته ایم محاسبه می کشیم. 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 17:53  توسط من و خدا | 
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:57  توسط من و خدا | 
 

در خیابان كه قدم می زنم و با تو می خندم

گمان می كنم تو با منی !

پس برایت شاخه گلی میخرم و وقتی به طرفت می اورم

تو را نمی یابم !

با تمام جان فریاد می كشم كه : كجا رفتی مهربانم؟

و تو ارام

طوری كه صدای نفسهایت در جانم بپیچد و كسی جز من صدایت را نشنود

می گویی: "در مردمك چشمهایت .. در قلب و جانت"

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:57  توسط من و خدا | 
 

تو را دیدم

و ایمان اوردم که دوست داشتنی ترین محبوبی

زیباترین و بی بدیل ترین معشوق عالم

چه بخوانم تو را که ابی ترین اسمان و سبزترین زمین پیش قدمهای تو کم می اورد

بگذار به قلم خودم بنویسم برایت

مهراوه.........

خوب است مهراوه بخوانمت؟

 

مهراوه مهربان من

حالا تمام گنج های عالم هستی و نیستی برای من است

کدام غریبه بود که گفت «از تو دریغ می کنم عشق را؟!!!!!!»

من بزرگترین عشق را در قلبم دارم

من مالک عمیق ترین و پر شکوه ترین گنج دنیایم

چه را از ملک بی نیاز عاشق دریغ می کنید؟

نازنینم

همه هستی زیبا شد

وقتی دستهایم را در دستهای تو گره خورده دیدم

وقتی نگاهم را در نگاه نافذ تو گم کردم

وقتی تمام حجم اغوشم را پر کردی

وقتی بودی......

وقتی هستی.......

زیباترین روز زندگی من بود ان روز

روزی که خودم را در تو گم کردم

انقدر تو را دیدم که خودی ندیدم

خوش امدی نازنین

مهراوه من....... خوش امدی

قدمهایت به روی چشمهایم

هرچند بودی

پیش از این هم که تو را ببینم بودی

همیشه در نهایت سکون و تاریکی

قلب من شوقی برای تپیدن داشت

تو همان شوق پنهان قلبم هستی

همان که وقتی دستهایم از اضطراب نامردمی ها و نادوستی ها می لرزد

مهربان و بی دریغ در رگ روحم می دود و ارامم می کند......

مهراوه

مهربان

تو بهتر می دانی چه حالی دارم با تو

چه عشقی می کنم کنار تو

انگار پیش از این ندیده ام هیچ کس و هیچ چیز را

اینطور که عمیق بر دلم نشستی

اینطور که عمیق بوسیدمت

عاشق نشده بودم و نبوسیده بودم كسی را.... اینقدر عمیق......

روز میلادم با توست

به خاطر نمی اورم بودن را دور از تو

همیشه بودی و بیخبر بودم از بودنت

همینجا بودی

چند قدم انطرف تر

نه.... حتی بدون اینکه قدم از قدم بردارم تو را پیدا کردم

یافتمت گنج پنهان من.........

عزیزکم

نازنین

گلم

فتح الفتوح زندگی ام

(و به قول دکتر: چه شورانگیز است کاشف اقلیم خویشتن بودن)

اولین و اخرین سرزمین عاشقی ام

که به دنیا امدم در تو

و میمیرم در تو

و دفن می شوم در تو

زیبای من..

اقیانوس بیکران اغوشت از عاشقت دریغ نمی شود

اسمان وسیع نگاهت سهم پرواز مرغ دلداده من است

نه فقط مرغک نگاهم

که هزار هزار عاشق دیگر همپرواز منند......

 

هنوز نمی دانم عزیز

نمی دانم چگونه به اینجا رسیدم که چشم در چشم تو بگویم که چقدر دوستت داشته ام

نمی دانم چطور دل بیتابم نگاه های تو را تاب می اورد

نمی دانم چطور دست من در هرم دستهای تو گر می گیرد و باز هم تازه است

که من همان مسافری هستم که گوشه ای می نشست و نگاهت می کرد

وقتی می خواست بیاید و صدایت بزند

صبر می کرد همه جا خوب شلوغ باشد

که نگاه بیتابش جای سوال جمع نباشد

که کسی بیقراری دلش را حس نکند

.......

اما حالا

چه پربار و توانمند شدم وقتی نگاهم کردی

وقتی به رویم لبخند زدی

وقتی با دلم همراه شدی

وقتی با من امدی.... قدم به قدم.... لحظه به لحظه....

مهراوه مهربان من

عزیزکم

گلم

این مریم بیقرار و دلداده که می بینی

به داءالرقص افتاده

 چشمهایم.... بیقرار دیدار هرلحظه توست

دستهایم.... امتداد گرمای دستهای توست

روحم.... همرنگ و همنقش روح قدسی توست

حالا بگو نازنین

چطور هجوم طوفان عشقت را پذیرا نباشم

چه خواهی کرد با دل من؟

وقتی با تو انرژی بی پایان هستی ام

وقتی از تو نور می گیرم

نورانی می شوم

(چه می دانی چه کردی؟

تو سرشارم کردی

تو ابادم کردی

تو ازادم کردی

و من سرشار شدم

اباد شدم

ازاد شدم)

چه کسی می داند ازادی مرغکی که سالهای سال اسیر قفسی تنگ و تار بوده چه شوقی دارد

چه کسی می داند با تو بودن چه حالی دارد

جز من

جز اسیری که سالهای سال

چشمهایش به میله های قفس قفل شده بود

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد.....

اما نه

چه نکوتر انکه مرغی ز قفس رهیده باشد..........

 

بگو با دلم چه می کنی وقتی هر لحظه در رگ رگ وجودم به رقص امده ام با تو؟

دردانه قلبم

محبوبم

نازنینم

لطف تو در جانم سرشاااااااااااااااااااااار شده

سپاس.......

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:4  توسط من و خدا |